بر مردمان روزگارى آيد که جز سخن چين را ارج ننهند ، و جز بدکار را خوش طبع نخوانند ، و جز با انصاف را ناتوان ندانند . در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آرند ، و بر پيوند با خويشاوند منّت گذارند ، و عبادت را وسيلت بزرگى فروختن بر مردم انگارند . در چنين هنگام کار حکمرانى با مشورت زنان بود ، و امير بودن از آن کودکان و تدبير با خواجگان . [نهج البلاغه]
چهارم شخص مجهول
چهارم شخص مجهول ( شنبه 5/8/1386 :: ساعت 5:38 عصر )

به يادش...

سرنوشت:
1. موج جديد راه افتاده، از ايام خوش مدرسه گذشته و کنکور رو به سلامتي رد کرده! اما من دعوت شده‏م به نوشتن خاطرات مدرسه!
2. اين موج خيلي وقت پيش راه افتاد، رو حساب تا الان بايد تموم مي‏شد، چرا الان به من رسيده... نمي دونم!
3. وقتي که گفتن خاطرات مدرسه، هيچي تو ذهنم نبود... اين چند روز اين قدر خاطره مرور کرده‏م که تو انتخابشون برا نوشتن مونده‏م!


ايام مدرسه، تا دوم راهنمايي شديدا مثبت بودم!... الان که بهش فکر مي کنم خودم نمي تونم بفهمم خودمو!!
سوم راهنمايي کادريا آرامش نداشتن از دستمون، هر چند خدا رحم کرده بود و باهام هم چنان خوب بودن... و همين عاملي بود که هر وقت به بروبچ هم گير ميدادن من يه پا وکيل مدافع بودم براشون!!
دبيرستان به تعادل رسيد! کار خودم رو مي کردم در عين مثبتي!!!... يادم نمي ره سال سوم مشاورمون بهم گفت دبيرا مي‏گن اين مجهول خان عين جرقه اس تو انبار باروت!... خودش ممکنه صداش در نياد ولي کافيه شروع کنه تا نصف کلاس بره رو هوا!


و اما خاطرات تلخ و شيرين، درهم!
يک: شده بوديم مبصر کلاس! دوم دبستان! فکر کنم اولاي سال بود!... دخترک تنها تصويري که ازش برام مونده سکوته با اون چشماي روشنش!... نمي دونم چي کار کرده بود، چه شيطنتي يا سرو صدايي که بهش گفتيم بره دم در کلاس وايسه!!... جوگيري بود يا الگوگيري از فيلما... يادم نيس!!!
دخترک رفت دم در کلاس... بار دوم که نگاهم بهش افتاد، هم دلم سوخته بود هم داشتم از خنده وا ميرفتم... يه لنگه پا، دو تا دستشم گرفته بود بالاي سرش... داشت گريه مي کرد!!!!!
پشت دستم رو داغ کردم برا مبصري!

دو: کمترين نمره هام هميشه نقاشي بود و ورزش!... باز نقاشي رو ميشد يه کاري کرد اما ورزشو...!
معمولا به خاطر نمره هاي ديگه ام اينا رو هم ارفاق مي کردن!
اما اول راهنمايي ديگه خبري از ارفاق نبود!!!... پايين ترين نمره هاي ايام تحصيلم رو گرفتم اونم از ورزش!!! 
ثلث اول:13
ثلث دوم: 15
البته پيشرفت خوبي داشتم ثلث سوم شدم 18
و اين پيشرفت به يمن فوتبالي شدن وبعد اردتمندي به راديوي سابقا عزيز ورزش! چنان ادامه يافت که دبيرستان دو ساعت قبل از امتحان ورزش بچه ها ميومدن سراغمو مي گفتن بهشون نرمش بدم!!!!!!


سه: سال سوم راهنمايي دو تا کلاس فوق العاده برامون گذاشتن، رياضي و علوم!
هر چي با زبون خوش گفتيم بي خيال شين، کسي محلمون نداد! ما هم که از قبل اخطار داده بوديم، خودمون دست به کار شديم!
براي رياضي ازمون تست مي گرفتن، با يه قرار از پيش تعيين شده ده پونزده تا از بچه زرنگا، پاسخنامه رو اين جوري پر کردن: الف . ب . ج. د .الف. ب. ج . د...
بي چاره بچه هاي ديگه سه ساعت مخ گذاشتن ماها سه سوته برگه ها رو داديم و زديم بيرون!... هرچند آخر سر دو زاريشون افتاد و مچ يکي از بچه ها رو گرفتن و گفتن بايد راه حلا رو براشون بنويسه! بعدشم اومدن سراغ ما که سرخوش تو حياط مشغول بسکت بوديم، همه رو جمع کردن تو يه کلاس که حالا که اينقدر تست ها براتون ساده بوده، بياين سوال تشريحي بهتون ميديم!!!!
البت ما هم کم نياوورديما! تو نوشتن صورت سوالا است شد اصط و تقسيم، طغثيم! و ... هيچ کدوم از برگه ها هم نام و نام خانوادگي نخورد... و طبيعتا يه نفر هم به سوالا جواب نداد!!!!!
فاتحه کلاس رياضي بعد از اون روز خونده شد!
معلم نازنين علوم هم که کلي ادعاي کلاسداري داشت و هميشه از سابقه ش برامون مي گفت،‏ از پچ پچ بچه ها عاصي شد، مثه خيلي از تهديداي الکي گفت هر کي مي خواد بره بيرون، بره!
و باز بچه درس خوونا بودن که طي يک حرکت هماهنگ، حرف گوش دادن و پا شدن رفتن بيرون!... بقيه ام از خدا خواسته!!... دو سه نفر بيشتر نمونده بودن سر کلاس که معلم عزيز رسما کلاس رو تعطيل اعلام کرد!
آخي... چه ايام خوشي بود! خوبيش اين بود که درسامون خوب بود، زور کسي بهمون نمي رسيد! 


چهار: اصلا تو مدرسه راهنماييمون سنت بود، سالي دو سه بار آب بازي! خداييش آب بازيي بودا! هيچ کي تو مدرسه در امان نبود، نه بچه ها نه معلما نه حتي کادر دفتر! بعدشم فقط بايد واميستادي يه گوشه و شروع مي کردي به چلوندن لباسات که وقتي ميري تو کوچه ضايع نباشه!يا اينکه وقتي آبا از آسياب افتاد، ولو شي تو آفتاب تا خشک شي!
سال آخر بود که تهران به کم آبي خورد! مدير و ناظم و مشاورا هم اومدن و خيلي محترمانه خواهش کردن تو اين شرايط بي خيال آب بازي شين!
ما بچه هاي مثبت هم کاملا پذيرفتيم!... وجدانمون نمي ذاشت آب جيره بندي شه و ما آب بازي کنيم!...
تو اين ماجرا فکر کنم تنها کسي که خيلي خوشحال شد، سوپري رو به روي مدرسه بود، چون روز آخر، بطرياي دوغ بود که بچه ها رو سر و کله ي هم خالي مي کردن!!!!!
البته باور کنيد تو اين يه قلم من شديدا مثبت بودم! کلي غرولند کردم سر اين رفقاي خرابکار... اما کو گوش شنوا؟! جز اين که چنان بلايي سرم آووردن که خودشون مجبور شدن آخر سر برن از همون سوپري مواد شوينده بخرن و يه رختشويي مفصل تو مدرسه راه بندازن تا بتونم پامو از مدرسه بذارم بيرون!


پنج: خدايي فکرشو بکن! تمام تابستونتو گذاشته باشي و رفته باشي مدرسه برا زدن يه نمايشگاه!
چه نمايشگاهي! کلي با شخصيت بود برا خودش! چنان ماکت هاي نمادين و با کلاسي درست کرده بوديم که اون سرش ناپيدا! کلي خرج کرده بوديم براش، کلي عمر، کلي مخ!!!! کلي انرژي... تا چند روز بعد از شروع کلاس ها هم طول کشيد، تا بلاخره تموم شد!
هنوز حتي به صورت رسمي هم افتتاح نشده بود! قرار بود روزي که مادرا جلسه داشتن رسما افتتاح شه، قرار بود از منطقه بيان بازديد... قرار بود خيليا بيان بازديد...!
زنگاي تفريح بچه ها ميرفتن برا بازديد و زنگ کلاس که مي خورد، چون مراقبي نبود، در نمايشگاه رو مي بستيم و مثل بچه هاي خوب، مي رفتيم سر کلاس! دبيرستان بود و ديگه نمي شد کلاسا رو تعطيل کرد!!
دو تا ماکت آدم بودن، تو قفسه سينه‏شون خالي بود، تو يکي شمع بود... تو اون يکي عکس امام و قرآن و ... دور وبرشونم برا تلطيف فضا تا دلت بخواد تور و ابر و بال يونوليتي...
کسي که مسئول اين غرفه بود يادش ميره قبل از رفتن به کلاس، شمعه رو خاموش کنه و...
مقوا و تور و يونوليت و کاغذ و ... و البته يه موتور هزار، که نمي دونم باکش پر بود يا خالي...!
ظرف سه سوت نمايشگاه رفت رو هوا!
تو کلاس بوديم که با داد و هوار بچه ها و معلماي ديگه ريختيم بيرون که بدويين در رين نمايشگاه آتيش گرفته و آبگرمکن بغل نمايشگاهه، کافيه آتيش برسه بهش تا تمام مدرسه دود شه بره بالا!
هنوزم يادش مي افتم... بي خيال!


ته نوشت:
1. ببخشيد طولاني شد!
2. ما خودمونم تو وقت اضافه داريم مي نويسيم، ديگه دعوت کردن نداره!




ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[18/5/1387- 11:12 ع] احسن السريال!!!؟
[8/4/1387- 3:41 ع] پرت و پلا گويي هاي يه دلتنگ؟!!
[1/2/1387- 12:45 ع] مي ترسم...
[18/1/1387- 9:6 ع] ...
[6/1/1387- 12:59 ص] اما براي من...
[29/12/1386- 12:42 ص] بريدن!
[16/12/1386- 7:21 ع] کرامت!
[10/12/1386- 4:34 ص] عطش!
[2/12/1386- 2:55 ع] دريغ...!
[12/11/1386- 1:26 ص] تکرار!
[27/10/1386- 11:39 ع] از پس تاريخ!
[24/10/1386- 1:7 ص] هنوز داره مي بافه...
[13/10/1386- 1:49 ص] جاپا!!!
[5/8/1386- 5:38 ع] جرقه تو انبار باروت!!!
[آرشيو شده ها]