| چهارم شخص مجهول |
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( شنبه 8/4/1387 :: ساعت 3:41 عصر ) به یادش... انگار هر کار میکنم دیگه نوشتنم نمی آد! هر چی می خوام بنویسم حس میکنم... هیچی! بعد نوشت: | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( یکشنبه 1/2/1387 :: ساعت 12:45 عصر ) به یادش... سرم رو گذاشتم رو بالش، اون قدر دیروقت بود که بلافاصله خوابم ببره... چرا بیخوابی زد به سرم و یاد قبر افتادم، نمی دونم! عاشق خاک بازی بودم! تو باغچه، اونور حوض شده بود پاتوق من و طبیعی بود با اون همه چاله چوله ای که درست میکردم هیچ گل و گیاهی در امون نمونه! دیشب وقتی خیلی بی ربط یاد قبر افتادم... با همیشه فرق داشت! هم یاد قبر بود هم یاد خاک بازی بچگیا... تصور وول خوردن کرمای خاکی رو تنم... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دعام کنید! | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( یکشنبه 18/1/1387 :: ساعت 9:6 عصر ) به یادش...
... تهنوشت: | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( سهشنبه 6/1/1387 :: ساعت 12:59 صبح ) به یادش...
مردم همه | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( چهارشنبه 29/12/1386 :: ساعت 12:42 صبح ) به یادش... مسخره است این حس و حال آدمی!
ته نوشت:
| |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( پنجشنبه 16/12/1386 :: ساعت 7:21 عصر ) به یادش... وقتی خطاب به اهل بیت می گن عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم... اون وقت کریم اهل بیت...
کرامت محض! به فریادمون برس... ته نوشت: | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( جمعه 10/12/1386 :: ساعت 4:34 صبح ) به یادش... نفس بکش! امشب عجیب هوای جنوب زده به سرم... شاید تقصیر این پست بود!
| |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( پنجشنبه 2/12/1386 :: ساعت 2:55 عصر ) به یادش...
ته نوشت: | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( جمعه 12/11/1386 :: ساعت 1:26 صبح ) به یادش... باز هم دهه ی فجر و پخش فیلمهای زمان انقلاب، باز هم سرودهای انقلابی، باز هم شنیدن خاطرات صد بار تکرار...
هنوز تکراری نشده اند!
| |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( پنجشنبه 27/10/1386 :: ساعت 11:39 عصر ) به یادش... ته نوشت: | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( دوشنبه 24/10/1386 :: ساعت 1:7 صبح ) به یادش... هنوز داره می بافه!... از سه و نیم چهار بعد از ظهر بود که شروع کرد... و هنوز داره می بافه! می گم بی خیال! ول کن... خسته شدی! انگشتای دستشو باز می شکونه و می گه: فکر خوشحالی و ذوق کردنش رو که می کنم خستگیم در میره!... نمی دونی چه حالی داره یه دختر بچه ی سه ساله رو غافلگیر کنی... لبخندش یهو می خشکه... تو چشماش آب جمع می شه و دوباره زیر لب می گه: یه دختر بچه ی سه ساله رو غافلگیر کنی... ... حس می کنم مزاحمشم، خودم رو مشغول می کنم با دفتر و کتابام... هرچند حواسم بهشه! قطره اشکش رو می بینم که سر می خوره و می چکه روی شال گردن نیمه تمام! | |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( پنجشنبه 13/10/1386 :: ساعت 1:49 صبح ) به یادش... یکی از جاپاها رو انتخاب کردم و پا گذاشتم جای همون پاها...
| |||||
| | |||||
| | |||||
| چهارم شخص مجهول ( شنبه 5/8/1386 :: ساعت 5:38 عصر ) به یادش... ایام مدرسه، تا دوم راهنمایی شدیدا مثبت بودم!... الان که بهش فکر می کنم خودم نمی تونم بفهمم خودمو!! و اما خاطرات تلخ و شیرین، درهم! سه: سال سوم راهنمایی دو تا کلاس فوق العاده برامون گذاشتن، ریاضی و علوم! چهار: اصلا تو مدرسه راهنماییمون سنت بود، سالی دو سه بار آب بازی! خداییش آب بازیی بودا! هیچ کی تو مدرسه در امان نبود، نه بچه ها نه معلما نه حتی کادر دفتر! بعدشم فقط باید وامیستادی یه گوشه و شروع می کردی به چلوندن لباسات که وقتی میری تو کوچه ضایع نباشه!یا اینکه وقتی آبا از آسیاب افتاد، ولو شی تو آفتاب تا خشک شی! پنج: خدایی فکرشو بکن! تمام تابستونتو گذاشته باشی و رفته باشی مدرسه برا زدن یه نمایشگاه! ته نوشت: | |||||
| | |||||
| | لیست کل یادداشت های این وبلاگ | ||||
| [8/4/1387- 3:41 ع] پرت و پلا گویی های یه دلتنگ؟!! [1/2/1387- 12:45 ع] می ترسم... [18/1/1387- 9:6 ع] ... [6/1/1387- 12:59 ص] اما برای من... [29/12/1386- 12:42 ص] بریدن! [16/12/1386- 7:21 ع] کرامت! [10/12/1386- 4:34 ص] عطش! [2/12/1386- 2:55 ع] دریغ...! [12/11/1386- 1:26 ص] تکرار! [27/10/1386- 11:39 ع] از پس تاریخ! [24/10/1386- 1:7 ص] هنوز داره می بافه... [13/10/1386- 1:49 ص] جاپا!!! [5/8/1386- 5:38 ع] جرقه تو انبار باروت!!! [آرشیو شده ها] | |||||
| | |||||