سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

در رثای نوشتن

روزگاری بود که نوشتن برایم بی نهایت مهم بود، محال بود که جایی بروم و قلم و کاغذ همراهم نباشد. و نوشته هایم نیز مهم تر از خود نوشتن! هنوز پاکت نوشته هایم را دارم، هرچند چند سالی می شود که سراغشان نرفته ام و خاک می خورند، اما همیشه برایم مثل یک گنجینه ی با ارزش بود، نه برای این که بگویم قلم قوی و خوبی داشتم، نه! فقط صرف این که نوشته ها بخشی از خاطرات و عمرم را قاب کرده بودند و آلبومی شده بودند برای لحظه های گذشته ی زندگی من. حتی اگر این نوشته کاغذ پاره ای بود با چند کلمه روی آن.

دست به کیبرد که شدم، همین اتفاق برای وبلاگ ها و صفحات خصوصی و عمومی که در نت داشتم، افتاد. این جا هم نوشته هایم برایم مهم بود.

وقتی کسی می گفت پسورد وبلاگش یادش رفته، برایم عجیب بود.

اصلا نمی فهمیدم یعنی چی که یک اکانت این قدر بی کار جایی بیفتد که حذف شود.

امروز بعد از مدت ها سر و کارم به نت افتاد، شاید به هوای مرور خاطرات قدیمی سرک کشیدم به وبلاگهایی که اسم بعضی از آن ها حتی یادم نمانده بود. فکرش هم خنده دار است که برای پیدا کردن آدرس وبلاگ خودم، دست به دامن سرچ شدم، آن هم نه یک بار و دو بار! یکی از وبلاگ ها حذف شده بود. یوزرنیم و پسورد آن یکی را هر چه کردم یادم نیامد. پسورد این جا هم یادم نیامد، و البته نام کاربریش را هم. آدرس ایمیل خصوصی را دادم به امید این که پسورد دوباره پیدا شود، غافل از این که ایمیل این قدر خاک خورده بود که خود یاهو به دادش رسیده و حذفش کرده است!

بماند که بلاخره چه طور پایم به صفحه مدیریت باز شد...

ولی نوشتن نعمتی است. فرق ندارد که این جا باشد یا هر کجای دیگر، قدرش را بدانید!

 


» نظر

حصر خانگی و خلع لباس

مسجد محل ما یک جورهایی می شود گفت مسجد جامع شهرکمان هم هست.

حاج آقایی که پیشنماز مسجد بود از اول ساخت این مسجد انگار همین جا پیشنماز بود و زن و بچه اش هم همیشه ی خدا در همه ی برنامه ها یافت می شدند. اصلا مسئول بسیج خواهران همسر حاج آقا بود و... تا این که سر انتخابات ریاست جمهوری این حاج آقای مسجد ما یک کمی شد جزء خواص بی بصیرت و مردم هم که شدیدا جزء عوام با بصیرت بودند و کمی هم از قبل از اوضاع مسجد ناراضی بودند، نمی دانم چه کار کردند که حاج آقا را از پیشنمازی مسجد برداشتند و یک پیشنماز جدید معرفی شد.

ما هم که از قضای روزگار ساختمان رو به رویی این حاج آقا می نشستیم و در ایاب و ذهاب ها یکی در میان یا خودشان را می دیدیم یا حاج خانمشان را،‌کم کم دیگر هیچ کدامشان را ندیدیم. مسجد را که اصلا دیگر نگو. بالکل تحریمش کرده بودند.

چند وقت پیش حاج آقا را دوباره دیدم پالتویی پوشیده بود و با یکی دو نفری جلوی در ساختمانشان گرم صحبت بود. کمی تعجب کردم از این تغیییر سبک، ولی با خودم گفتم خب هوا سرد است و پالتو پوشیده و ...

تا دیروز که دوباره حاج آقا را دیدم. داشتم شاخ در می آوردم. حاج آقا که تا وقتی امام جماعت مسجد بود همیشه ملبس بود،‌ یک کاپشن چرم تنش بود که اصلا به تیپش نمی خورد.

اصلا نمی فهمم این برکنار شدن از پیشنمازی مسجد این قدر مهم بود که اول خانواده شان را حصر خانگی کردند و حالا خودشان را خلع لباس؟!


» نظر

اینجا هنوز مال من است!

نوشته‌های کپی پیست هم نعمتی است!

دیروز دنبال این نوشته بودم که سر از این‌جا در آوردم. و انگار دلم برای این‌جا تنگ شده باشد.

راستش را بخواهی با این‌که این‌جا همیشه برای من وبلاگ دوم یا حتی بعضی وقت‌ها وبلاگ سوم بود، ولی برایم خاطره‌انگیز بود.

خودم فکر می‌کنم شروعش و خاطرات اردوی طهورایش خاطره‌انگیزش کرده است.

دیروز وقتی داشتم سرک می‌کشیدم لا به لای یکی دو تا پست این‌جا و هوس خواندن کامنت‌های خصوصیش به سرم زد، تازه فهمیدم مدت‌هاست نه نام کاربری این‌جا را می‌دانم نه پسووردش را.

هر چه هم به ذهنم رسید امتحان کردم اما نشد که نشد! حس بدی بود گم کردن کلید جایی که زمانی نوشته‌هایت را تویش ذخیره کرده بودی...

الان که توی صفحه مدیریت دارم مثل قدیم‌ها برای خودم می‌نویسم، انگار یک چیزی ته ته دلم بدش نمی‌آید باز دستی به سر و روی این‌جا بکشم.

حیف که امیدی به خودم ندارم. هزار بار گفته‌ام باز شروع می‌کنم به نوشتن و هر بار نهایتا یکی دو پست دوام آورده وگرنه می‌گفتم دلم می‌خواهد باز بنویسم!


» نظر

هوس است دیگر چه می شود کرد؟

گاهی روزها صبح که از خواب پا می‌شوی بد اخلاقی. بد اخلاق که نه، یک حس بی حوصلگی، کسالت... چه می‌دانم! فقط مثل هر روز سرحال نیستی و حوصله نداری. و بدی ماجرا این‌جاست که هر چه قدر هم فکر می‌کنی نمی‌فهمی این بی حوصلگی و حس غرغرانه، از کجا و چرا آمده سراغت.
امروز از همان روزهای لعنتی است انگار. برای‌ این‌که سرگرم شوم و یادم برود شروع کردم به ولچرخی بین فایلهای کامپیوتر... و بعد مرور نوشته‌های قدیمی. و انگار یک‌دفعه یادم افتاد زمانی می‌نوشتم... و چه قدر زیاد هم می نوشتم و انگار مدت‌هاست یادم رفته نوشتن و مهم‌تر اینکه یادم رفته وقتی بی‌حوصله و بدقلق می‌شدم برای خودم و دلم می نوشتم.
چه کار می‌شود کرد؟ هوس نوشتن وحشتناک است! هوس کردم دست به قلم کیبرد شدن را. یا حتی بهتر است بگویم هوس کردم پست نوشتن را!

هوس است دیگر چه می شود کرد؟

 
» نظر

از غزه صدای هل من ناصر میاید؟!

پامو که گذاشتم تو خونه اس ام اسش رسید: از غزه صدای هل من ناصر میاید!
از صبح از اخبار بی خبر بودم و... شبکه ی خبر روشن بود:آمار تلفات حمله به غزه...
از غزه صدای هل من ناصر میاید!
از اون موقع تا حالا انگار یه چیزی تو قفسه سینه م جا به جا شده. کلافه‌م...
از این که نهایت کاری که می تونیم بکنیم صدور بیانیه است و نوشتن پست
و راه انداختن یه جریان وبلاگی.
از اینکه نهایت کاری که می تونیم بکنیم
تجمع رو به روی این سفارت خونه و اون سفارت خونه اس. از اینکه نهایت کاری
که می تونیم بکنیم دادن چهارتا شعاره و راهپیمایی بعد نماز جمعه.
از اینکه تنها کاری که می تونیم بکنیم... هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم!
صدای شهید مطهری باز تو گوشم زنگ می زنه: شمر امروز...
از غزه صدای هل من ناصر میاید!
صدای هل من ناصر میاید و ما هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم، جز حرف زدن. جز دو روز غصه خوردن و بعد باز همه چیز یادمون میره...
... زمین سراسر پهندشت کربلاست و کربلا ما را به خود فرا می خواند... و به راستی که راه قدس از کربلا میگذرد. "راه
قدس از کربلا می گذرد" یعنی آماده باش تا پای خون و جان. جمجمه ات را به
خدا بسپار و دندان صبر بر جگر بگذار و مردانه در صف مردان کربلایی بایست
تا گرگان گرسنه ی یزیدی پیکر حق را مثله نکنند...در تمام تاریخ، صلای "هل من ناصر" امام عشق از جانب کربلا به گوش می رسد. و تو ای جوانمرد، بگو از کدامین قبیله ای!

اینجا قافله ی نور است که راه کربلا می
پوید و آن سوی تر دجله و فرات است که هنوز آبشخور گرگان گرسنه ای است که
آب را بر کربلاییان بسته اند. و...در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. و تو ای جوانمرد، بگو از کدامین قبیله ای!

...
کتاب رو می بندم... جوانمرد؟
اگر قرار بر محکوم و کردن و شعار دادن و بیانیه است، هستم... اما خون و جان؟؟!
هر کار می کنم نمیشه، این ذهن لعنتی ول نمی کنه فکر چمران و متوسلیان رو!
کشور خودتون رو ول کرده بودید رفته بودید اون سر دنیا که چی آخه؟؟؟
سید! چرا بی خیال نشدی این راه قدس از کربلا می گذرد رو؟ تو که دیده بودی اون شعارای قشنگ فقط برا زمان جبهه و جنگ بود!
می بینید چی کار کردید؟ همینه که حتی تو اردوای راهیان نور هم وقتی قرار
میشه زیارت شهدا رو بخونیم وقتی می رسم به یا لیتنی کنت معکم... باز می
ترسم از گفتنش!
جوانمرد؟ من هنوز نامردم! من هنوز از خواب و خوراکم هم نتونسته م بگذرم... چه برسه به خون و جان!
من برای غزه ناراحت می شم. من تحمل دیدن تصویر بچه های غزه رو ندارم. من
تحمل شنیدن صدای ضجه ی مادرای غزه رو ندارم. اما حتی جرات ندارم که ادعا
کنم یا لیتنی کنت معکم رو...
... کربلا ما را به خود فرا می خواند و آن سوی تر، "قدس" است در اسارت "شیطان"...
و راه از کربلا می گذرد.
این همه را در متن تاریخ بنگر. مبادا
غافل شوی و بینگاری که زمان بر تو وفا خواهد کرد و نخواهی مرد؛ نه، زمان
بر هیچ کس وفا نمی کند، اما با این همه زمان بر عاشورا مانده است و تو، چه
امروز و چه دیروز و چه هزار سال دیگر، یا باید که در قبیله ی شیطان داخل
شوی و به لشکر یزید بپیوندی، واگرنه، مرد باشی و در خیل اصحاب حسین علیه
السلام پنجه در پنجه ی ظلم درافکنی و تا پای خون و جان بایستی.

بس کن سید...
گوش هایم را می گیرم... از غزه صدای هل من ناصر میاید!



» نظر

احسن السریال!!!؟

به یادش...

هر هفته جمعه شب ها مقادیری حرص می‏خوریم! دست خودمان که نیست، هر کار می‏کنیم باز هم صدایش می‏آید. هزار بار هم که بگوییم به جان عزیز ما، این سریال ارزش دیدن ندارد قبول نمی کنند که، هر هفته راس ساعت می نشینند پای تلویزیون در انتظار زیارت یوسف پیامبر!!!!
خیلی وقته دور تلویزیون رو یه خط کلفت کشیده‏م و جز توفیقات اجباری در هنگام همراهی خانواده، سریالی نیست که نگاه کنم ولی امان از این توفیقات اجباری...
نمی دونم باید طبق روال گذشته، مخاطب داد و بیدادامو بکنم جناب عزت الله خان، یا این بار هر چه فریاد دارم بر سر کارگردان بکشم؟؟!!
داستان تاریخی وقتی فیلم می شه، باید خوش ساخت باشه که بتونه مخاطب رو، با این که می‏دونه آخرش چی می شه بازم پای تلویزیون بشونه!
خوش ساختی این فیلم پیش کش!! کاش این چرندیات رو لاقل به خورد مخاطب نمی‏دادن؛ مخاطب بی‏چاره ای که از فرط بی‏برنامگی، مجبوره به همین برنامه‏های آبکی دل خوش کنه! 
حیف اون احسن القصصی که با این سریال خرابش کردن!


شخصا به عنوان یه مخاطب، با دیدن این قسمت سریال به این نتیجه رسیده‏م که در ماجرای جدایی یوسف و یعقوب، مقصر اصلی همون فرشته‏ایه که اومد و یوسف رو خوابوند که یه وقت صدای اهالی ده رو نشنوه تا پیداش کنن!!!!


» نظر